تبلیغات
زندگی جدید
پست ثابتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا صاحب الزمان...فدای نامتان بشوم که از وقتی بالای وبم آمده،خیلیها اجازه ی ورود به وبم

 را به خود نمیدهند...ادرکنی و لا تهلکنی

آقا جان،ممکن است وارد قلبم نیز شوید...تا با تاثیر روی رفتارم،آن افراد هیچوقت اجازه ی ورود به قلبم را نیز به خود ندهند؟








من اینجا قانون خاصی ندارم.نظر تبلیغاتی ها رو اکثرا حذف میکنم ولی هرکدومم که خوشم بیاد تایید میکنم.بی معرفت با معرفت نداریم هرکسی بیشتر باهاش رابطه برقرار کنم(منظورم ذهنیه) وبش می مونه و میره اون بالابالاها.علاقه مندیهامم لینک کردم مثل شعر و جدول.

عاشق هستم و اونم عاشق همسرم.از هرکسی که چیزی برای خوشحالتر کردنش بهم یاد بده ممنون میشم.

گاهی شعرامم با رمز میذارم و تقریبا هرکی ازم بخواد رمزشو بهش میدم.
گاهی حوصله ندارم پست بذارم فقط میام نظرا رو تایید میکنم میرم.
دوست دارم میهن بلاگ هم پروفایل داشته باشه...
ازونایی که فقط منتظر منن که برم بهشون سر بزنم دل خوشی ندارم.
سعــــــــــــــــــــــی میکنم بی معرفت نباشم!!!
خوشم نمیاد بیام تو وبتون فقط کپی پیست کنم تو قسمت نظرا.ولی اگه شما دوس دارین این کارو کنم بهم بگین!!!
اینا قانون نبودن...حرف دلم بودن.گفتم در جریان باشین




تاریخ : سه شنبه 24 دی 1392 | 21:24 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
هر کامنتی که میاد برام قبل اینکه باز بشه دعام اینه:بهار باش...بهار باش
بهار کجایی؟از صمیم قلبم امشب برای چندمین بار از خدا سلامتی خودت و خانوادتو خواستم.ان شاء الله که هرجا هستین حالتون خوب باشه.کاش یه شماره حداقل ازت داشتم



تاریخ : چهارشنبه 23 فروردین 1396 | 00:37 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
به نام خدا
سلام.خدای بزرگم ازت خواهش میکنم بهم کمک کن درست زندگی کردن و درست بندگی کردن رو بیاموزم.کمکم کن از این رخوت و سستی نجات بدم خودمو.کمکم کن ذهنمو کنترل کنم و نذارم سراغ فکرهای بد بره.الهی آمین آمین یا رب العالمین.


الان یاد یه سری کارها افتادم که قبل اومدن همسرم باید انجامشون بدم.پس فعلا. همتونو به خدای بزرگ میسپرم



تاریخ : دوشنبه 11 بهمن 1395 | 01:13 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
سلام.برای سلامتی دوست عزیزم بهار و خانواده ش دعا کنید لطفا.خبری ازش ندارم.نگرانش هستم.ممنون از همتون. 


تاریخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | 02:17 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
به نام خدا
سلام.نوشتن بدون فکر خیلی راحته...ولی اگه بخوای فکر کنی و بنویسی...حتی نمیدونی از کجا شروع کنی...خدای مهربونم که همه چیز از خودت شروع شده و به خودت ختم میشه با نام و یادت خودت شروع میکنم.
همیشه ازت آرامش میخواستم و میخوام.سعه ی صدر میخوام...فراخی سینه و بزرگواری و حلم و بردباری میخوام...((رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی))
  • اشتباه میکنن کسایی که فکر میکنن با رو آوردن به خدا و قرآن نمیشه زندگی پر آرامش و بدون دغدغه ای داشت.قرآن برای همه ی کارهای ما برنامه داده بهمون.کاملا اشتباه محض و تفکر غلط و باطلیه که بگیم:اگه همیشه فقط قرآن و سخنرانی های مذهبی گوش بدیم افسرده میشیم.من به شخصه اصلا قبول ندارم که یه عده میگن آهنگ و رقص و آواز نگاه کن تا شاد بشی.اینم قبول ندارم که میگن برای همدلی با همسر و اینکه از دستش ندی،باید خودتو هرجور شده باهاش همراه نشون بدی.نه!این کاملا اشتباست.فرض کنید شما همسر یک آدم مشروب خوار و بی نماز باشید.حالا به هر دلیل و هر اتفاقی این وصلت سر گرفته.و شما هم به هر دلیلی نمیخواید ازش جدا بشید و میخواین این زندگی رو سرپا نگه دارین.بنظرتون با مشروب خوردن شما و آزادانه و بی قید و بند رفتار کردنتون میتونید همسرتونو مال خودتون کنید؟!
     اگه همسرتون از چادر خوشش نمیاد،بنظرتون با مانتویی شدن و پوشیدن ساپورتهای جدید و مانتوهای کوتاه و بدن نما میشه رضایت همسرو جلب کرد؟روی صحبت من با شما محجبه هاست.تاحالا از خودتون پرسیدین همسرتون چرا شما رو انتخاب کرده؟آیا غیر اینه که دنبال یه آدم با حجاب و خانوم میگشته؟جدا از زیبایی های ظاهری که او هم بخشی از اهمیت در انتخاب رو به خودش اختصاص میده.حالا اگه من و شمای نوعی،حجابی رو که به خاطرش انتخاب شدیم،ولو به خاطر دل همسرمون بخوایم کمش کنیم،خودمون با دست ادب در حال تغییر دادن ذهنیت همسر و اطرافیانمون در مورد محجبه ها نیستیم؟
چرا همیشه باید از دیگران توقع داشته باشیم که خودشونو عوض کنن به خاطر ما؟اگه تلاش کردی و دیدی نمیشه،راه دیگه ای رو امتحان کن.امتحانش ضرر نداره.به قول خانم پرتو اعلم،تا آخر عمر که نمیتونی چادر ببندی کمرت و بری در خونه این و اون و التماس کنی که توی زندگیت دخالت نکنن؛ولی هر موقع از خودت شروع کنی موفق میشی.برای مثال،اگه همسرت ولخرجی میکنه یا رفیق بازه یا هر اشکال دیگه ی داره،پیش خواهر شوهر و جاریت درددل نکن.هیچوقت نگو:ما که نمیدونیم چیکار کنیم هرچی تلاش میکنیم هیچی نداریم...حتی اگه اونا در مورد زندگی خصوصی خودشون باهات صحبت کردن،تو فقط سرتکون بده و گاهی بنا به فراخور موضوع یه لبخند بزن.هیچوقت بخاطر ساکت نبودن یا خالی نبودن عریضه،چیزی از زندگی خصوصی خودت نگو.یادت باشه ساکت بودن بهتر از گفتن هر چیزیه.اینطوری کسی هم چیزی از زندگیت نمیفهمه که بخواد دخالت بکنه یا نظر بده.اگه کسی بدون اینکه نظرشو بخوای چیزی گفت،خیلی محترمانه و مستقیم بهش بگو:این مشکل منه.اجازه بده خودم حلش کنم.یا بگو:نظر شما هم محترمه.ولی ما تصمیم دیگه ای داریم.یا اینکه:اگه در مورد لباس پوشیدن خودت یا همسرت نظری دادن بگو:(به عنوان مثال)مامان جان هرکس یه سلیقه ای داره.اگه قرار بود همه یه سلیقه داشته باشن که لباسهای همه یه جور میشد دیگه!

و سعی کن در مورد خانواده ی درجه ی یک خودت و همسرت با شوخی و خنده ردش کنی بره.ولی اگه کسی بود که کمی نسبت دورتر داشت،با قاطعیت بیشتری بگو.البته باز هم،نه طوری که ادب و شخصیت خودتو زیر سوال ببره.در ضمن یه راه دیگه برای کمتر شدن دخالت اطرافیان،اینه که خودت هم در مورد مسائل مربوط به اونا،تا جایی که امکان داره و تا اصرار نکردن و خودشون ازت نخواستن نظر ندی.

اگه حتی یکی از دو طرف در رابطه(البته رابطه ی زناشویی)به تعهداتش به خوبی عمل کنه و وظیفه شناس باشه،زندگی مشترک شیرین تر از قبل میشه.همیشه منتظر نباشیم که همسرمون شروع کنه و کارهای بدشو کنار بذاره.یادمون باشه تحت هر شرایطی برای بیرون رفتن از همسرمون اجازه بگیریم.هیچوقت اجازه نداریم به عنوان یک زن،صدامونو روی همسرمون بلند کنیم.زن بودن با لطافت همراهه.اونوبا کارها و رفتارهای اشتباهمون زیر سوال نبریم.
پایان قسمت اول حرفای خودمونی من


برچسب ها:همسر، دخالت خانواده همسر، ساپورت جدید، جدایی، زناشویی، خواهر شوهر، مادر شوهر،

تاریخ : دوشنبه 20 دی 1395 | 16:39 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
سلام.دیروز تولدم بود.بهار الان که اومدم و دیدم گفتی بیا بنویس اومدم بنویسم.گاهی وقتا چقدر قشنگه که یکی بهانه ای بشه برای شروعت.بهار چقدر دلم میخواست باشی.ممنون که اومدی تو وبم دوباره.بهار اطهر اومد دیدنم!دوست دارم اینو همه جای شهر جار بزنم...اطهرم اصلا تغییر نکرده.قلب مهربون و چهره ی دوست داشتنیش همونه که بود.خداروشکر میکنم.ولی من فکر کنم براش خیلی تغییر کردم  تازه اولین کادوی تولدم رو هم از اون گرفتم امسال.دومیشم به سبد خوشکل پر از گلهای رز قرمز طبیعی بود که همسرم خریدشون برام.یه چیزای دیگه هم هست که اینجا نمیتونم بنوییم عزیزم خخخخخخخ
بهار ان شاء الله به همه ی آرزوهات برسی اگه به صلاحته.
شب بخیر دوست خوبم
وای چه جالب مخاطب این پستم تو بودی فقط!فک کنم داری میشی تنها مخاطب وبلاگ من!چون تو وب کسی نمیرم کسی هم بهم سر نمیزنه!:/
تاریخ:فردای هفتم مهر
بعدا نوشت:وااااای راستی بهار امشب مامانم یه چیزیو بعد سالها بهم یاد آوری کرد:کلاس اول که بودم وقتی منو برد سنجش بهش گفتن آی کیوم بالای 120 ه!:/از وقتی گفت تو فکرم!!!!!!آیا آی کیو بعد سالها تغییر میکنه؟آیا من هنوز آی کیوم بالای 120 هستش؟؟؟؟یعنی بنظرت من نابغه ام؟؟؟



تاریخ : جمعه 9 مهر 1395 | 02:34 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
سلام.خیلی وقت بود اینجا چیزی ننوشته بودم.بهار همچنان نیستی و من نگران و منتظرتم ها.
دوتا خواهرشوهرام از پریشب اومدن خونمون.دیروز بعدازظهر باهم بیرون رفتیم و کلی خوش گذشت.بلال خوردیم و عطر و ادکلن خریدیم و تو بازار چرخیدیم و شب اومدیم خونه.ساعت 10 هم دختر عمه شون که 9 ماهه بارداره!!!اومد خونمون و تا 12 باهم نشسته بودیم و فیلم عروسیمونو دیدیم و میوه و تنقلات و تخمه و همه چیز خوردیم.فقط جای همسر گلم خیلی خالی بود.ساعت 12 همسری هم اومد.
امروز از ساعت 7 خوابم نمیبره.یه چیزایی ب سرم زده ک باید برم عملیشون کنم.از جمله اینکه برای ناهار سالاد ماکارونی درست کنم.با یه تزئین فوق العاده.دیروز ناهار هم سبزی پلو درست کردم.
این روزها خیلی هواتو کردم خدا جون.خیلی دوستت دارم.به خاطر همه چیز شکر. 


برچسب ها:سالاد ماکارونی، بلال، خرید، عطر،

تاریخ : سه شنبه 9 شهریور 1395 | 08:46 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
به نام خدا
سلام.اصلا حوصله ندارم.امتحانا خسته م کرده.اصلا انقد اعصابم خورده دوست دارم با یکی مخصوصا پیام الکی دعوا کنم.
گاهی وقتا اصلا اونجوری ک دوست داری پیش نمیره...چه فکرایی کرده بودم باخودم...شبا غذامونو ببریم پارک بخوریم،گاهی وقتا شهربازی بریم،بریم دور بزنیم...ای خدا شکرت.
حالا باید بشینم تو خونه و تا حدود 10.5 یا یازده شب منتظر بمونم ک پیام بیاد...وقتی هم ک میاد خسته و کوفته ست و حالی واسه من نداره.از 20 خرداد هم ک اومدم گرمسار و یه بارم خونه نرفتم.چه دل خوشی دارم ک برم؟!هان؟برم که هی ظرف بشورم و غذا درست کنم و بیاد بخوره بگه سیب زمینی کم داره یا اگه ماهی داشت عالی میشد؟!این همه تو خونه خسته بشم و کار کنم و آخرشم یه پیش دستی رو از رو میز برنداره و بگه برو خانوم صاحبخونه رو صدا کن بیاد برش داره؟!!!:/
خدایا وقتی میدونستی ما این همه تفاوت تو اعتقادات و سلیقه و فرهنگ داریم،...بازم شکرت
فقط کمکم کن و بهم صبر بده.و به پیام بفهمون ک وقتی بهش میگم حوصلم سررفته تز نده ک با ماشین برو بیرون دور بزن،بلکه بگه فردا میام بریم دور بزنیم.البته هرچند ک حتی تعریفمون از دور زدن هم باهم متفاوته!اون به نشستن توی ماشین و رد شدن از خیابونا میگه دور زدن...ولی من نه.بهار کجایی؟دختر بیا دلم گرفته



تاریخ : چهارشنبه 2 تیر 1395 | 11:47 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
سلام.اومدم سرزدم دیدم کسی نیست دارم میرم.چقدر فعالم من


تاریخ : جمعه 28 خرداد 1395 | 09:12 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
دلم گرفته
هم مریض شدی هم بهونه گیر
کی میشه مرخص بشی و دوباره زندگیمون روال عادیشو از سر بگیره؟
حوصله ندارم دیگه...نمیتونم ناز بکشم چون طبیعتم این جوری نیست
خسته ام
از امتحان
از مریضی تو
از رفتارایی که تو این 21 روز باهام داشتی
...
امروز هم استاد نامرد ک گفته بود هفته بعد ازم امتحان میگیره زد زیر  حرفش و گفت هرکی الان امتحان داد که هیچی...وگرنه دیگه امتحان نمیگیرم
و نخونده رفتم سر جلسه نشستم...سر جلسه ی امتحانی که سال قبل با کلی خوندن شده بودم -9- !!!
کاش میتونستم ترم بعدو مرخصی بگیرم
خسته ام
کلی بغض دارم و جایی نیست که این همه بغضو خالی کنم...



تاریخ : سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 13:02 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
سلام.الان تو سالن دانشگاه نشستیم،نماینده شهرمون اومده سخنرانی کنه.خدا خیرشون بده وای فای رو قطع نکردن امروز دوباره امتحان تصفیه فاضلاب دادیم...دوسوم کلاس قبول نشده بودن دوباره امتحان گرفت.معلوم نیس چیجوری دادم امتحانو ولی فقط مهم اینه ک تموم شد رفت.
خوشحالم که تو زندگیم...عشق و آرامش دارم...



تاریخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 | 10:35 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته ای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه



تاریخ : شنبه 3 بهمن 1394 | 22:03 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
حال من بد است.معده م ورم کرده دارم از درد میمیرم.پیام هم پیشم نیست یه کم واسش ناز کنم بغلم کنه گریه کنم بهتر بشم تازه بعد دو سه ساعت پیچیدن من از درد به خودم،الان اس داده چی شده عزیزم:|
امتحان اولو دادم خلاصه.بد نبود.ولی قبول میشم ایشالا.دوست داشتم چیزی ب نام امتحان ترم وجود نداشت فقط اساتید با توجه به فعالیت کلاسیمون در طول ترم بهمون خودشون یه نمره ای میدادن پاس میشدیم میرفتالان بابام گفت مژگان جان زیاد تو بحر گوشی نرو.ذهنت زیادی مشغول گوشی میشه درستو یاد نمیگیری باباجان.بعدشم برق اتاقمو خاموش کرد رفت.منم گفتم چشم.باباجون خیلی دوستت دارم.هم شما و هم مامانو خیلی اذیتتون کردم حلالم کنین.هر وقت یادم میفته بعد عروسی ازشون دور میشم خیلی دلم میگیره و گریه میکنم.اصلا قدر باهم بودنمونو ندونستم تو کل سالهای عمرم.



تاریخ : یکشنبه 20 دی 1394 | 00:01 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
سلام.بهار چرا وبلاگت گم شده؟


تاریخ : یکشنبه 13 دی 1394 | 17:59 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()
تقدیم به همه اونایی که از عشقشون دورن...

اگه فاصلـــه افتاده

اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی

که فکــرشم نمی کردم

چه آسون دل بریدی

از دلــی که پای تو گیــره

که از این بدترم باشی

واسه تو نفسـش میره

نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه

همیـشـه لحظۀ آخـــر خـــدا نزدیکتر می شه

تو رو دستِ خودش دادم

که از حـالم خبــر داره

که حـتـی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره

تو امـید مـنی امـا

داری از دسـت مـن مـیری

با دسـتهای خودت داری

هـمه هسـتیمو میگیری

دعـا کردم تو روبـازم

با چـشمی که نـخوابـیده

مگه مـیذاره دلتـنگی

مـگه گـریه امـون مـیده

مریـضـم کـرده تنـهایی

ببـین حـالم پریـشونه

من اونقدر اشـک مـیریزم

کـه برگردی به این خـونه

چه تلــخه تو همــون باشی

که تنهائـــیمو می ســـازه

یه چــیزی جا بــزار اینجا

مـــنو یـــاد تو بـــندازه

صــدا کن اســمــمو

شــاید از این کابــوس برگردم

تو کـــاری با دلـــم کردی

که فکـــرشم نمـــی کـردم

حسـابش رفته از دسـتم

شبـایی رو کـه بـیدارم

شـاید از گـریه خوابـم بـرد

درهـارو باز مـیذارم

 




تاریخ : شنبه 21 آذر 1394 | 11:39 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات()

.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]