تبلیغات
زندگی جدید - پشت درای بسته
سلام.پشت در موندم.مستاجرمون داشت میومد داخل باهاش تا پشت در راهرومون اومدم.هیشششکی خونه نیست.شانسی ک آوردم مودمو یادم رفته بود خاموش کنم...خخخ
به ابوالفضل خواهرزاده ی پیام گفتم زندایی چی دوست داری واس تولدت بگیرم؟اونم طبق معمول یه چیزی گفت ک تو تمام مغازه های شهرم بگردی ب سختی پیدا میشه...مثل پارسال ک گفته بود کشتی!و من کل اسباب بازی فروشیهای شهرو گشته بودم...
الانم هوس خاور کرده!که زنگش طوسی و قرمز باشه...هرچی گشتم پیدا نشد.آخرشم یکس ازین کامیونایی ک پشتش ماشین میذارن خریدم براش.دوتاماشین و دوتاموتورم پشتش داره.ولی رنگش قرمز و طوسیه!:|
قراره بگم:عه؟زندایی مگه این خاور نیست؟؟؟؟:|
وای چقد تو راهرو گرمه


تاریخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394 | 19:44 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات


  • paper | وب فارسی بوک | وب قالب وبلاگ
  • خرید بک لینک | وب بن تن