تبلیغات
زندگی جدید - چه روز قشنگی
سلام.صبح قشنگ جمعه تون پر نشاط و سرشار از انرژی های مثبت.خوبین؟منکه خداروشکر عالیم.
دیروز ساعت 5:20 غروب به پیام زنگ زدم گفتم کجایی؟گفت تهران
گفتم باشه دستت درد نکنه بیا.گفت واسه چی؟گفتم عزیزم حداقل پنج شنبه ها رو ک زود تعطیل میشی زود بیا تا روزه همدیگه رو ببینیم.کلی عصبانی شدم از دستش.گفت باشه کاری نداری گفتم نه.بیا زودتر.خاله هامم خونمون بودن.همین طور داشتم از دیر اومدنش گله میکردم که یهو زنگ خونه رو زدن!داداشم رفت جلو در گفت پیامه:|چشمام چارتا شد!!!!!!من هنوز هیچکاری نکرده بودم!هپلی هپو نشسته بودم وسط حال!یهو از جا پریدم و با سرعت عقاب خودمو به اتاقم رسوندم...البته بماند ک انقد هول شده بودم هیچ کاری نکردم و فقط دستامو کشیدم به موهامو از اتاق رفتم بیرون!!!خخخخخخخخ گفتم میخواست خبر بده داره میاد ک منو اینطوری نبینه :)))))
هیچی دیگه.نیم ساعت ک نشستیم آبجیش بهش زنگ زد گفت ما راه آهنیم بیا دنبالمون!!!دو سه روز پیش یه حرف کوچولو بین من و آبجیش پیش اومده بود تو تلگرام،ک بماند.دیروزم ک من از پیام شنیدم میخوان بیان گرمسار.اصصصلا بهشون زنگ نزدم و نگفتم خبر دارم درصورتی ک مطمئن بودم میدونن من میدونم خخخخ.بعد ک پیام رفت دنبالشون،به گفته ی مامانم زنگ زدم ب مامانش و تعارف کردم ک بیان خونه ما.مامانش اول یه من منی کرد و با مکث گفت...مامان جان دیگه عمه دعوت کرده بود اومدیم اینجا.در صورتی ک من تو این یک سالی که اومدم تو این خانواده کاملا دستم اومده که اینا اصلا دعوت تو کارشون نیست.خودشون خودشونو دعوت میکنن خونه همدیگه:) .بعد از شام پیام گفت بریم خونه عمه اینا ی کم بشینیم.گفتم باشه.وقتی رفتیم دیدم دو قلو ها و باباشون نیستن.فقط خواهرشوهر بزرگه و مادرشوهرم بودن.خواهرشوهرم ی جوری خودشو گرفته بود ک ی لحظه احساس کردم من بهش تبکه انداخته بودم ن اون!والا!منم اصصصلا نگفتم این ادا ها رو میبینم.
احساس میکنم خیلی جرصش در اومد.خخخخخخخ
صبح رفتم دست و صورتمو شستم اومد تو اتاق.دست زدم ب پیام:))) جیغش رف هواااا
عمه م اینا خونمونن.فعلا بای

برچسب ها: جمعه، انرژی، عمه،  

تاریخ : جمعه 22 آبان 1394 | 10:38 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات


  • paper | وب فارسی بوک | وب قالب وبلاگ
  • خرید بک لینک | وب بن تن