تبلیغات
زندگی جدید - هوووف...نوشتنم حس میخوادا
سلام.امشب خداروشکر بالاخره کمی حسش اومد ک بنویسم.پنج شنبه غروب مادر شو و خواهر شو اومدند و همراه شوهر جون و مامانی خودم رفتیم طلا خریدیم.شب قبلش من و مامانم ب در خواست پیام رفته بودیم دیده بودیم و من انتخابمو کرده بودم.هیچی دیگه خلاصه اینکه گرفتیم.حوصله توضیحات بیشتر نیست:/
امروز کلاسهای بعد ظهرمون لغو شدن و من کلی خوشحال.وگرنه باید تا ساعت 6 و نیم دانشگاه میموندیم.اصصصلا نمیتونستم امروز دانشگاهو تحمل کنم!دست خودم نبود.
کلاس سه شنبه هم ک تموم شد خداروشکر و این  ب دلیل ی واحدی بودنش بود.
امروز غروب دوتا خاله و دایی بزرگم با زن و بچه اومدن خونمون.ی کم روحیه م عوض شد.هرچند که جای خالیتو هیچ کس نمیتونه به خوبی خودت پر کنه عشقم.:(بااینکه میدونم پیام وبم نمیاد ولی دوست داشتم اینو بنویسم واسش.
چقدر دیروز روز پرتنشی بود...خوب شد ک گذشت.
خدایا بمن حس درس خواندن بده.الهی آمین.البته از فردا لطفا.
شب بخیر


تاریخ : سه شنبه 3 آذر 1394 | 00:19 | نویسنده : دختر بارانی | نظرات


  • paper | وب فارسی بوک | وب قالب وبلاگ
  • خرید بک لینک | وب بن تن