تبلیغات
زندگی جدید - دوباره شروع میکنم
تاریخ : چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 | 22:13 | نویسنده : دختر بارانی
با نام و یاد خدای مهربان

سلام.دلم تنگ شده بود واسه نوشتن ها!الان که یه سر به وبلاگ و نوشته های قبلی خودم زدم متوجه شدم.درسته به خاطر اینکه تووب دیگران نمیرم وب خودمم خواننده ی خاصی نداره،ولی وقتی نوشته های قبلیمو خوندم متوجه شدم که حداقل برای خودمم ک شده باید بنویسم.چون خیلی از خاطره ها رو یادم میره و بعدا واسم شیرین میشه و از خودم ممنون میشم واسه نوشتنشون.

جالبه با وجود این کیبرد انگلیسی که حروف فارسی نداره میتونم بنویسم به خودم افتخار میکنم.
از تلگرام و اینستا گرام خسته شدم.چیَن اینا آخه واقعا؟زندگی رو مختل میکنن.

یه نگاهی به دور و برم که انداختم حس کردم باید بلند بشم یه کم جمع و جورش کنم و بعد بیام بقیشو بنویسم

الان که اینجا نشستم نماز عشامو نخوندم هنوز و ساعت 10:20 شب هستش.

راستییییییییییی !!!!
خبر به این مهمیو یادم رفت بگم!
کارمند شدنم مبارک

امروز چند سالمه؟حتی اینو دقیق نمیدونم...ولی میگن مهر 25 سالم پر میشه و میرم تو 26.بعضیام البته میگن 26 پر میشه!!!والا نمیدونم ولی خیلی عمره ها!
نگرانم...این روزا عجیب نگران مردنم.



انقدر این روزا بداخلاق و گندِ دماغ شدم که خودمم از خودم فراری ام.به هرچیز بیخودی گیر میدم!دیروز سمیه همکارم میخواست با دوستش هانیه (که همکلاسی دانشگاش بوده و البته دوست صمیمیش و الانم همکارمونه ولی توی یه مرکز بهداشت دیگه) بره نمایشگاه عکاسی.دختره گناهکار شد از من پرسید ورودی میگرین یا نه؟!
گفتم منم بیام؟گفت خب آره چرا که نه.بعدش ک  اومدم خونه دیدم خیلی بد میشه اگه برم چون اون دوتا صمیمی هستن باهم و از همه مهمتر اینکه من خودم خودمو دعوت کرده بودم!و اینکه اون دوتا مجردن و من متاهل!و اونا وقتشون آراده و من نه! و سبزی خوردنی رو که دیروزش(ینی دوروز پیش از الان) خریده بودم باید پاک کنم؛و دیگه اینکه حسش نبود و غیره.ولی بعدش هی به همسرم میگفتم:اونا مجردن راحتن میتونن برن متاهل نیستن که مسولیتداشته باشن.هی هم منتظر بودم که اون بگه نه خب تو هم برو!!!البته بنده حدا یه بار هم گفتم ولی گفتم براتون که!بنده چند روزی میشه گندِ دماغ تشریف دارم!!!!

دارم هی این کلمه رو تکرار میکنم تا بلکه بهم بربخوره و جمع کنم این بساطو.

ان شاء الله خواهرشوهرم زودتر سلامتی کاملشو به دست بیاره و خوبِ خوب بشه.ان شاء الله دستشو هم دوباره بتونه تکون بده...و نیاز نباشه دستشو...

دیگه دارم خسته میشم الانم 10:37 شده.برم یه کم خونه رو جمع کنم و نماز عشامو بخونم.شب بخیر

برچسب ها: خواهر شوهر، اینستا، تلگرام، کارمند، گند دماغ،